خرید بک لینک

دوستمون اومد دفتر با یه جعبه شیرینی به خاطر قبولیش تو آزمون آستان قدس

یک ساعتی هم بود و رفت،صحبتها حول محور کلاه برداری جدید یه آدم کله گنده تو شهر بود که خیلی ها از جمله خودش مالباخته شده بود

الان رفت،ولی نمیدونم چرا حالم گرفته است!!! یه غمی اومد سراغم

غم یا بی حوصلگی مضاعف! نمیدونم ...!!!

نویسنده : من ; ساعت 14:54 روز چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۳

دسته بندی :


برچسب: نویسنده: نگار فرهادی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 16:53

دیدم نمیتونم اینجوری ادامه بدم! یعنی میتونما ولی واقعا کسالت آور شده دائما در نوسانات خوب و بد احوالاتم دائما تو فراز و فرودم که البته زمان فرودم خیلی طولانی تر از اوج بودنمه میرم سراغ پرزنت و یه مدت بعد ولش میکنمدلم ول کردن همه چیو میخواد به خصوص زندگی انگار خوشم میاد بزنم زیر همه چی و برم تو یه باغ و روستا زندگی کنم دور از همه ی دغدغه های روزمره دور از همه ی دوییدنها و نشدنها ...تازه قسمت جالبش اینجاست که تازه به این موضوع رسیدم که تهش چی...!!! اصل بودنم حتی تهش چی؟! چی میخوام تو این دنیا؟ چرا

برچسب: نویسنده: نگار فرهادی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 16:53

امسال برای سالگرد بابا دوست داشتم مهمونی بدیم،حالا کنار خیرات هر ساله انگار میخواستم این یادبود حضوری هم انجام بشه،ترجیحا فقط هم خواهر و برادرهای حاج آقا باشن زد و سالگرد خورد بعد از مکه عمه خانم و روستا رفتن عمه ها و عمو اصغر برای شبهای محرم و هیاتهاشون اینه که گفتم اوکی بعد از دهه میگیمولی جور دیگه ای پیش رفت ...اون پولی که گذاشته بودم برای مهمونی و خیرات رو ظرف خریدیم برای مسجد محله فهیمه اینا،یکبار رفته بودم و فضاش خیلی به دلم نشسته بودیه بخش کمی از کسریهاشون و جبران کردیم بعد قسمت قشنگش این

برچسب: نویسنده: نگار فرهادی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 16:53

صفحه بندی